عبد الجليل قزوينى رازى

403

نقض ( بعض مثالب النواصب في نقض بعض فضائح الروافض ) ( فارسى )

و عثمان نام نهاد ، و بو بكر و عثمان بطفّ كربلا در پيش برادرشان الحسين بن على عليه السّلام شهيد شدند ، و عمر على را خود نسل و ذرّيّت بسيار است ، و اگر اغلب حسين و محمّد و على و حسن و موسى و جعفر و مهدى و حيدر و بو طالب و حمزه و مانند اين نام نهند از عرف و طبيعت آدميان معروف و معهود است كه در مباحات از خورش و پوشش آن بيشتر خورند و بيشتر پوشند كه دوستر دارند و طبعشان بدان مايل‌تر باشد كه در مباحات امر و نهى نباشد كسرا ؛ تا اگر مقدّرا دو همسرايه « 1 » باشند كه يكى سكباج « 2 » دوستر دارد و بيشتر خورد و آن دگر حلوا بيشتر خورد ، روا نباشد كه آن يكى ازين يكى را « 3 » بقاضى و شحنه برد ، و وقع « 4 » و غمز كند « 5 » كه تو چرا سكباج نپزى و نخورى ؟ يا آن دگر گويد : تو چرا حلوا دوست ندارى ؟ يا چرا كنيزك ميخواهى زن نخواهى ؟ و گر كسى مانند اين گويد و كند عاقلان ازو پسنديده ندارند از بهر - آن را كه اين جمله از جملهء مباحات است و موقوف باشد بر مراد طبع و ارادت مردم و هركس آن اختيار كند كه دوستر دارد ، كذلك نام فرزندان اختيار كردن از جملهء

--> ( 1 ) - ح د : « همخانه » . ( 2 ) - در منتهى الارب گفته : « سكباج بالكسر معرب است و آن نان خورش است كه از سركه و گوشت و ادويهء خوشبو و نبات ترتيب دهند و گاهى ميوهء خشگ را هم اندازند » در برهان گفته « سكبا بكسر اوّل و باى ابجد بألف كشيده نام آشى است كه از سركه و گوشت و بلغور و ميوهء خشك پزند و آن چنانست كه گندم را در بلغور كنند و در سركه بخيسانند و خشك كنند و هروقت كه خواهند صرف كنند و وجه تسميه‌اش سركه باست چه « سك » بمعنى سركه و « با » آش را گويند » . ( 3 ) - ح د : « آن يك اين را » . ( 4 ) - اين كلمه در نسخ ع ث م ب « رفع » ( براء مهمله و فاء و عين ) ضبط شده و در دو نسخهء « ح ، د » هم نيست و به نظر درست نمىآيد اما « وقع » كه در متن به نظر ميرسد در عربى مستعمل و درست است چنان كه ميگويند ، وقع فلان فى فلان وقوعا و وقيعة - سبه و ثلبه » چنان كه معنى غمز نيز در عربى نزديك به آنست زيرا گويند : « غمزه غمزا أى أشار اليه به عين او حاجب ، و ليس فيه لميزة و لا مغمزة أى عيب » و هردو عبارت از مصباح المنير فيومى است و اگر عبارت سابق « بقاضى و شحنه برد » نميبود ميتوانستيم « رفع » را بمعنى « رفعه الى القاضى » بگيريم و معنى هم مناسب مقام ميشد ليكن با وجود آن ذكر رفع دوباره بى مورد و نامناسب است فتدبر . ( 5 ) - غمز كردن بمعنى عيبجوئى و بدگوئى دربارهء كسى در فارسى نيز به كار رفته است فردوسى گفته : مرا غمز كردند كان پرسخن * به مهر نبى و على شد كهن » .